|
به تماشاي اين چينه ي آفتاب زده بيا و شاعر بي شعر بمان...
|
وقتی از خودت دوری حس خوبیه...
نوشتن ..
سر که می زنم به این خلوتکده ... نمی تونم بی رد پا گذر کنم...
بازم تاخیر رو نادیده بگیر رفیق
کامنت این پست رو از خودت خطاب به دلت بنویس...

دلتنگ خلوت کردنا ............... تماشا
و خدایی که درین نزدیکی ست...
با سوال اومده بودم... پرسيدم" مي دوني خوشبختي واقعي ات تو چيه؟..."
آبجي سميه و دو تا مهتابا و كيميا و ركسانا و مانيا گفتن آرامش...آرامش روح ... آرامش قلبي واقعي داشتن... فكر در يه آرامش مستمر و دنباله دار...

آرش گفت زندگي در خوشبختي، خوشبختي مي ياره ...
حميد با 2 تا شاخه گل خوشبختي رو ساده تعريف كرد...
شهاب گفت اينكه يه كوه جواب واسه ي اين سوال نداشته باشي... من اينجوري گرفتم كه يعني خودتو بسپري به زندگي... هر چي بشه واست بهترينه... (شهاب اگه اشتباه مي گم تصحيح كن لطفا...)
رامين خوشبختي رو تو ديدن خوشبختي آدماي ديگه مي بينه... (خيلي قشنگه كه آدم فقط به فكر خودشو خوشبختي خودش نباشه رامين... چه خوب كه اينجوري مي بيني...) منتظر هم همينو از كلام مولا گفت ... آنچه برای خود نمی پسندی برای دیگران هم مپسند... ( اما منتظر به این فکر کردی که همون یه نفسم اگه فاصله نباشه چی می شه؟...
... )
امير اما غمگينانه چيزي نگفت...
مهرا از قول استاد بين المللشون گفت كه نهايت خوشبختي اينه كه پيداش كنيم و بشناسيمش و بدونيم كه خودمونه...( واسه پيدا كردنش بپاييم خيلي دور نريم يه وقت...)...
آراس و عارف تو بحث شركت نكردن...
هستي گفت خوشبختي تو رضايتمون از زندگيه...
حامد با عقل ديدنو خوشبختي مي دونست... ترنم گفت اول سلامتي بعدا پول...
شيدا هم شايد خوشبختي رو توجه و نگاه خدا بدونه...

امين مي گه هر جا بوي خدا بياد خوشبختي هست...
لادن با خوشبختي غريبه...
حسين مي گفت تو دل يكي خونه كني خوشبخت شدي...
شاهزاده سرزمين آرزوها ! باور كن يكي تو رو واقعا واسه ي خود خودت دوست داره....
يه تنها! خوشحالم كه خوشبختي واقعي رو تو داشتن خدا مي بيني... (نگو تنهايي ديگه؛ باشه؟... )
حامد! تازه اون وقت مي بيني كه واسه خدا خودت از گناهات مهمتري... دلت مي خواد ازخوشحالي جيغ بكشي...
يه حسي دارم....
مي خوام برم تو خيابون... فرياد بزنم بگم آهاي آدما... دلتون واسش تنگ نشده؟؟ حس نمي كنين بايد برگرديم خونه؟؟ بسه ديگه دوري... اينجارو!!! مي پرسن دوري از كي؟؟!!! چطور نمي دونين!!!... خدا رو مي گم... همونكه عاشقمونه... داره نيگامون مي كنه ... همين الان... همين الان پيشمونه... چرا هميشه تو آسمون هفتم دنبالش مي گردي؟؟؟ چرا انقدر بعيد و نا ممكن مي دوني اگه سوال مي پرسي ازش ، جوابتو بده... اگه غصه داري و ناراحتي نازت كنه... اگه هزار بارم گناه كردي باز ببخشدت؟؟
؟؟؟ مگه مال اون نيستيم؟؟؟... آره مي دونم... اينجا روي زمين شديم مال آرزوهامون... مال زرق و برق زندگي زميني... مال خيلي چيزا... مال خيلي آدما... اما ته ته وجودتو كه بگردي مي بيني مال يكي بيشتر نيستي ... آرامشت... زندگي واقعي ات... خوشبختي ات.... نفس هات... همش يكيه... همش خداست... اونه كه مي دونه تورو... اونه كه مي شناسه تورو... كي جز اون بهت نزديكه واقعا؟؟... كيه كه هيچ وقت تنهات نمي ذاره.... كيه كه تا دستاتو به زور از توي دستاي گرم و مهربونش نكشي بيرون دستاتو ول نمي كنه ... تازه اگرم اينكارو كني بدون اينكه بدوني كلي هواتو داره.... كيه كه دائما داره صدات مي كنه و منتظرته.... كيه كه يه روزي بالاخره مي ري پيشش و بايد تو چشاش نيگا كني؟؟
خيلي مهربونه... خيلي.... انقدر رو درواسي نكن باهاش... خودتو ازش قايم نكن... خيلي آسونه... جلو چشاتو نگير... باهاش راحت باش... بهش دروغ نگو... هر كار مي كني ببين كه پيشته.... با خودش ، به اميد خودش، با توكل به خودش...دستتو بذار تو دستش... بذار خودش ببرتت هرجا كه مي خواد...هر جا كه بايد....

خودش مي برتت هرجا دلش خواست به هرجا برد بدون ساحل همون جاست
گوش بده... مي شنوي؟... صداي قلبته كه داره مي ياد... :")

ببينم بچه ها از بين شما ها كي دلش مي خواد با من فرياد بزنه؟؟...
"یا خدا ..."
...
تو فکر می کنی خوشبختی واقعی ات در چیه؟...
بعضی ها اما... انقدر غرق فیلم شدن که دیگه یادشون رفته فقط تماشاگرن.... یا بازیگر.... جو نقششون گرفتتشون.... هویت اصلی شونو یادشون رفته....
اونایی که اما با یه "چرا" ی مهم زندگی میکنن ٬ اگر چه یادشون نمی یاد دقیقا چی ان... اما می دونن که اینی که الان می بینن نیستن... یه چیز دیگه ان.... و شاید تمام عمر دنبال جواب این سوالن که :"من کی ام؟؟".....
چرا.... چرا..... چرا....؟؟؟؟؟؟
تا حالا فکر کردی چرا به زمین سفر کردی؟؟؟ اصلا تو کی هستی مسافر کوچولو ؟؟؟؟ کجا بودی؟؟ کجاهستی؟؟ کجا می خوای بری؟؟؟ مقصد بعدی ات کجاست؟؟؟
اگه این فقط یه خوابه ٬
تا ابد بذار بخوابم٬
بذار آفتاب شم و تو خواب٬
از تو چشم تو بتابم
...
سبکم.... خیلی سبک.... اونقدر که فقط کافیه آسمونو نگاه کنم....
که فقط با یه نگاه اوج بگیرم....
خیلی وقت بود انقدر سبک نشده بودم....
حس خیلی خوبیه....
....
...
"ای عبور ظریف٬
بال را معنی کن٬
تا پر هوش من از حسادت بسوزد..."
در مکان مرا می بینی
به راستی نور تو افشان است
برای من آشکار است٬ آشکار
شایسته توست پس بیافرین
به هر شان و مرتبه ای که می خواهی
من قتیل عشق هستم
و با دوستداران فانی هستم
حلاج
اومدم از دلم بگم...
هر چی سعی کردم نشد... آخه خیلی گرفته...
به پاس حرمت عشق... سکوت می کنم...
...می مانم... می مانم....
هر که در عشق تو گم شد ٬ از تو پیدا می شود
قطره ی ناقابل دل از تو دریا می شود
دستی که به درگاه خدا بسته پل عشق
کوتاه نبینید که این قصه دراز است...
در تاریکی بی آغاز و پایان
دری در روشنی انتظارم رویید.
خودم را در پس در تنها نهادم
و به درون رفتم:
اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد.
سایه ای در من فرود آمد
و همه ی شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد.
پس من کجا بودم؟
شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسان داشت
و من انعکاسی بودم
که بیخودانه همه ی خلوت هارا بهم می زد
و در پایان همه ی رویا ها در سایه ی بهتی فرو می رفت.
من در پس در تنها مانده بودم.
همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام.
گویی وجودم در پای این در جا مانده بود٬
در گنگی آن ریشه داشت.
آیا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود؟
در اتاق بی روزن انعکاسی سرگردان بود
و من در تاریکی خوابم برده بود.
در ته خوابم خودم را پیدا کردم
و این هشیاری خلوت خوابم را آلود.
آیا این هشیاری خطای تازه ی من بود؟
در تاریکی بی آغاز و پایان
انعکاسی نوسان داشت.
پس من کجا بودم؟
در تاریکی بی آغاز و پایان
بهتی در پس در تنها مانده بود.
سهراب
چقدر او هست...
چ-------------ق-----------------د---------------ر او هست.....
فکرش را بکن...! نه فکرش را نکن...! فقط حسش کن......................
...
زندگی سر شار است....
روح من بی تاب است....
من دلم می گیرد... سهراب می خوانم.......
س ه ر ا ب ....
برای مدتی نمی خواهم تماشا کنم....
هیچ چیز غیر از خانواده ی آسمان را...
واقعا کی می تونه ادعا کنه معنی عشقو می دونه؟؟؟؟....
هر کی اسم یه احساسی رو می ذاره عشق.... اما حقیقت اینه که عشق در واژه
نمی گنجه چون برتر از واژه ست....
عشق تنها احساسی است که چرا ندارد ...
تنها منطقی است که استدلال ندارد...
تنها هدفی است که خود وسیله خود است...
و...
...
خدایا..... تو عاشق ترینی....
طعم عشق حقیقی را تو به روح ما بچشان......
آمیییییین....
درو رو خودش بسته... چراغ خاموشه... چشماش بارونیه...
ماه امشب به پنجره اتاقش سر نزده...
دلش بدجوری از آدما گرفته... خیلی اذیت شده....
فکر می کنه شاید خدا رو از خودش رنجونده....
از خدا خجالت می کشه...
نا آرومه...
یه آن اما.............................................................................................
لبخند خدا رو می بینه.....
خدا همیشه لبخند می زنه......
..............................................................
.......................
..............
........
...
می نویسم... می نویسم... و لحظه ای فکر پشت نوشته هایم تامل نمی کنم... و
بی درنگ رقم می زنم... قلم می زنم...
بگذار واژه ها با اراده خود آزادانه بیرون بریزند... جلویشان را نگیر.... آزاد باش... از
ذهن... از قضاوت... از فکر... از دیوار... از قالب....
صرف بودن را باش... بی هیچ تقلایی...
من هستم... تو هستی و هستنت کافی ست مرا....
در آرزوی وحدت...
... سکوت باید کرد... نوبت قلم به سر آمد.... نوبت هنر است....
امتحانای دانشگاه تموم شدن....
امتحان... آزمون...
معنی خیلی چیزا عوض می شه وقتی کل زندگی رو یه آزمون ببینی...
یه فرصت... فرصت عشق...
بد نیست گاهی کارنامه زندگیمونو نگاهی بندازیم... آخه آخرش چه بخوایم
چه نخوایم باید نمره هامونو نشونش بدیم...
واسه لبخند رو لباش سعی کن ۲۰ بگیری... اونوقت اگه حتی ۲ هم بشی
لبخندشو ازت دریغ نمی کنه...
شده تا حالا ندونی از خوشی چی کار کنی.... مثه دیوونه ها دور خودت و
همه بچرخی و دلت بخواد از ته دل خدا رو فریاد بزنی...؟
یهو ببینی که چقدر عاشقی... چقدر خدا عاشقه....
چقدر همه چیز همونجوریه که باید باشه و بدی معنا نداره....؟
و تو با تمام وجود پذیرای هدیه خدا می شی... هر چی که باشه... طوفان یا
بارون...فرقی نمی کنه...![]()
وقفه زیاد بود ...می دونم....
مثه یه غریبه صفحه وبلاگ تماشاگه رو باز کردم...
کامنت های آخرین پست رو دیدم...
لبخند زدم و به خاطر مرام دوستانی مجازی اما حقیقی شروع به نوشتن کردم....
دوستون دارم...............................................
![]()
![]()
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
چه فکر نازک غمناکی...
آروم... بی صدا...
سالن مطالعه دانشکده...
صدای ورق خوردن کاغذ کتابا...و گهگاه کشیده شدن پایه های صندلی بر
روی زمین...
باز و بسته شدن در و سکوت...
سکوت... آرامش...
صدای پچ پچ ... جایی که چشم ها بسته اند و گوش ها می شنوند...
چشم هامان را برای لحظاتی ببندیم تا بهتر بشنویم...صدای سکوت و
همهمه را...
در سکوت گفته ها بسیار است و شنیدنی ها...
گوش به سکوت بسپاریم... رازها می آیند...
و توهم از حیات ذهن هجرت می کند...
برای نجابت آسمان سکوت کنیم...
هیاهو بس است! حال نوبت سکوت است...
چرا که سکوت تصاویر کرده هامان را از جلوی چشمانمان می گذراند... و
شرمسار از سرگردانی و هیاهومان می کند...
آری... سکوت ابتدا و انتهای بودن است...
سکوت...واژه واژه اش شنیدنی ست...